اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
846
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
معنى سمع بتواند . اينست عجز خلق از معرفت مخلوقى و از عبارت كردن معانى وى ، تا به معرفت حق تعالى چه رسد و بيان كردن صفات وى . و از اين عجبتر هست و آن آنست كه حيات ظاهر مر جسد را روح است و حيات باطن را سبب هم روح است ؛ از بهر آنكه بىتقدم حيات علم و معرفت روا نيست . جماد عالم نباشد تا حيات متقدم نباشد علم نيز روا نباشد ؛ و چون علم روا نباشد خطاب درست نيايد ؛ و تا خطاب حق را نشايد خطاب حقيقى را نشايد . پس روح صفتى آمد كه خير كونين و شر كونين به وى قايم آمد بدين جهان تا اين سر با وى نبود خطاب درست نيامد و تكليف درست نيامد . و تا اندر جسد روح قايم نگشت ؛ سر وى مر وعظ را نشايست ؛ و بصر وى مر اعتبار را نشايست ، و لسان وى مر عبارت حق را نشايست ، و يد وى نيز مر بطش را و قوت را نشايست ، و رجل وى مر مشى را و خدمت را نشايست . پس كل معانى از باب دين اندر كالبد آنگاه موجود آمد كه روح اندر وى قايم شد . اين تأثيرات ظاهر روح است و خلق از اندر يافتن اين عاجز ؛ باز تأثيرات باطن وى عجبتر است ، چون مناجات اسرار و فكرات و خطرات ، و معرفت اشيا به وى است . و نيز به قوت روح غايب را حاضر ديدن . به قوت بصر حاضر بيند و غايب نبيند ؛ و به قوت روح حاضر همچنان بيند و غايب همچنان ؛ و به قوت سمع علانيه بشنود و سر نشنود ؛ و به قوت روح به سر بشنود هم چنان كه علانيه بشنود ؛ و به لسان با خلق مناجات كند و به سمع از خلق بشنود . و به روح با حق مناجات كند و از حق تعالى شنود . آنچه لسان گويد حق بشنود و آنچه سمع شنود خلق بداند . باز آنچه روح با حق گويد يا از حق شنود جز حق تعالى سر كس نداند . و اندر ساير حواس مختار است ، خواهد مر آن حاسه را همان معنى استعمال كند و خواهد نكند . و اندر معنى روح كس را اختيار نه . يدخل اضطرارا و يخرج اضطرارا ، به وقت اندر آمدن اختيار نه كه چه اندر آمد ، و به وقت بيرون آمدن خبر نه كه چه بيرون آمد يا چه بيرون رفت .